تبلیغات
یابو وب جامعه مجازی آریکانیان - میان ماندن و رفتن
 
یابو وب جامعه مجازی آریکانیان
این قالب فغلا آزمایشی است -- اگر دوستانی می توانند ما را در آپدیت موضوع خاصی از وبلاگ یاری کنند در بخش تماس با مدیر اعلان کنند
درباره وبلاگ


اگر دوستانی می توانند ما را در آپدیت موضوع خاصی از وبلاگ یاری کنند در بخش تماس با مدیر اعلان کنند

مدیر وبلاگ : ایلیا جلیلوند
نظرسنجی
نظرتون در مورد قالب چیه؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
'
blog stat
افراد آنلاین Ali Jalilvand

Create your badge

غزل سعدی، به قدری از حیث احتوا بر زوایا و لطایف و ظرایف عشق و دلدادگی، اعم از پیدا و پنهان و شناخته و ناشناخته، غنی است كه من نظیری برای آن در غزل پارسی مطلقاً نمی‌یابم 


                                                   «میان ماندن و رفتن» را از شعری از زنده یاد احمد شاملو گرفته‌ام (هر چند او میانه‌ای با سعدی نداشت و چه به ناروا وی را «ناظم» می‌خواند، نه شاعر). البته این عنوان را می‌توان به تمامی، مصادیق تردید و دودلی یا فروماندگی میان دو چیز یا دو شقّ تسرّی داد و اطلاق كرد. هم‌چنین «بنمایه» به عنوان معادل موتیف (Motif) مصطلح شده كه عبارت از عنصری بنیادین و تكرار شونده در تصاویر و توصیفات در هر اثر ادبی از جمله شعر است.

و امّا مقصود از این مقال:
غزل سعدی، به رغم آن‌چه ناآشنایان با عوالم شعر او به نوعی «تكرار» در مضامین، تعبیر یا منتسب می‌كنند، به قدری از حیث احتوا بر زوایا و لطایف و ظرایف عشق و دلدادگی، اعم از پیدا و پنهان و شناخته و ناشناخته، غنی است كه من نظیری برای آن در غزل پارسی مطلقاً نمی‌یابم (كما این‌كه در كتاب سعدی در غزل عملاً در توضیح و تبیین ویژگی‌های محتوایی و شكلی غزل) و البته در حدّ توان زبان قاصر خویش، كوشیدم. باری، در میان آن همه زیر و بم‌ها و زوایای گونه‌گون و نكته‌های باریكِ عشق و احوال و عواطف عاشق، گاه به او (شاعر) حالتی دست می‌دهد كه نمی‌داند (یا می‌داند و نمی‌تواند) كه كدام راه یا وضعیت را برگزیند و بیرون شدی تردید یا وسواس و وسوسه، یا فروماندگی خویش نمی‌یابد، اگر چه گاهی هم راهی كه مطابق معیارها و هنجارهای عقل و عافیت و صلاح و سلامت است، اساساً مطلوب طبع پرشور و خطرپذیر وی نیست. در نتیجه راهی نه به پیش می‌بیند و نه به پس، نه گزیری از معشوق یا از موقعیتِ حادث شده دارد و نه گریزی، یا به بیانی دیگر در هر یك از دو یا چند شق انتخابْ، مشكلی حل ناشدنی یا آفتی مسلّم می‌یابد. البته در این باره باید توجّه داشت كه عاشق در اصل و نفسِ انتخابْ، ناگزیر است و پیداست كه در قبال مسئله بی‌اعتنا و خونسرد نیست و نمی‌تواند آن را به هیچ شكلی پشت گوش بیندازد و به یك سو نهد و یا راهی آسوده و بی‌گزند برای خود برگزیند، هم‌چنان كه قهرمان تراژدی نیز نمی‌تواند. همین وضعیت ناگزیر است كه به این تردید، مخمصه و درماندگی در گزینش یكی بر دیگری بُعد تراژیك می‌بخشد. این بُعد اساساً همان چیزی است كه محور و مبنای یك نوع ادبی خاصّ و مهم، یعنی تراژدی است، زیرا تراژدی اگر چه در عرف عام به معنای غم‌انگیز و حزن‌آور به كار می‌رود، ولی مفهوم ویژه و اصطلاحی آن، اثری است كه فاجعهء تكوین یابنده در آن بر اثر مخمصه (dilema) و بن‌بست حل ناشونده یا به دیگر سخن، گزینشی ناگزیر میان دو یا چند شقّ كه همگی تقریباً به یك نسبت شرّ یا نامطلوب است، پدید می‌آید و در هر حالْ همان فروماندگی و تنش و تقلّای درونی، در اختیار و انتخاب یك شقْ وجود دارد. ژرفای تراژدی یا داستان تراژیك و نیز علاقهء خواننده یا بیننده به آن، با وجود اندوه یا ترسی كه در سرشت چنین اثری هست، درست به دلیل همین تنش و تردید یا فروماندگی قهرمان در گزینش یك شق یا موقعیت از میان موقعیت‌های سهمناك حیات انسانی است. با ذكر این مقدّماتِ كمابیش دانسته یا بدیهی، می‌خواهم بگویم لذّت یا عمقی كه خوانندهء همان دست از ابیات غزل سعدی، یا دست كم این نگارنده، درك می‌كند، به دلیل همین تردید یا فروماندگی در اختیار راه گریز از میان راه‌هایی است كه رهایی و مفرّی در هیچ یك از آنها وجود ندارد یا به عبارت دیگر، پناه بردن از امری لاینحل به امر لاینحلّ دیگر.
آری،‌ حال عاشق هم در یك چنین وضعیتی، حالتی تراژیك و مخمصه گونه است. در تراژدی هم اگر مخمصه رفع شود یا قهرمان راهی جدا از آن را انتخاب كند، نوع ادبی تراژدی به نوعی دیگر یعنی ملودرام یا ماجراهای خوش‌عاقبت بدل می‌شود و در عرصهء شعر نیز سخنی بارد و بی‌مزه پدید می‌آید.
این بنمایه در غزل سعدی از جهتی نقطهء مقابل مواردی است كه شاعر عاشق هیچ گونه تردید یا دودلی در انتخاب خویش ندارد و اساساً تنش و تقلّا یا مخمصه‌ای در آنها نیست، مثل گزینش میان دوست و دشمن، عاشق صادق و مدّعی، میان معشوق و تمامی عالم (یا به گفتهء خود او: هر كه جهان و هر چه جهان)، یا میان محبوب آسمانی و زمینی، یا میان راحت خود و رنج عشق، میان خاكساری و پذیرش حكم معشوق و غرور و بی‌نیازی ورزیدن در قبال او و امثال این‌ها كه پیداست همواره محبوب و ارادهء‌ او بر تمامی عالم و نعمات و لذّات آن رجحان مسلّم و بی‌گفت‌وگو دارد، خاصه كه محبوبی آسمانی و سرشته از لطافت محض باشد. این را هم بگویم كه من در این‌جا با سنجش بین دو چیز یا دو سو به طور كلّی كاری ندارم، زیرا آشنایان غزل سعدی می‌دانند كه موضوع مقایسه یا تضاد و طباق میان دو چیز، دو كس یا دو شق، بیشتر ابیات غزل وی را در برمی‌گیرد كه به شكل آشكار یا معهود آن «طباق» گفته می‌شود، اگر چه آن سنجشی كه مراد من است، بسیار فراگیرتر و عامّ‌تر از صِرف صنعت یاد شده است و در بسیاری موارد، این سنجش به گونه‌ای مختفی یا نامحسوس در بدو نظر صورت می‌گیرد و قضا را گاه ارزش شعری و هنری این‌ها از آن طباق و تضادّ مرسوم و بعضاً هم كلیشه‌ای بیشتر است.
سخن از تردید یا دودلی یا فروماندگی شاعر میان دو یا چند چیز یا چند شقِ متضاد گفتیم. حال نكته‌ای دیگر و نیازمند توضیح، این‌كه: رابطهء این طرفین تضاد با شطح (پارادوكس) چیست؟ می‌دانیم كه در هر شطحیّه معمولاً دو سوی ظاهراً یا منطقاً ناسازگار با یكدیگر وجود دارد كه از جهتی خاص با همدیگر جمع آمده است و هیچ یك از این دو سو، هیچ گونه تقدّم یا تأخّری بر یكدیگر به لحاظ زمانی، مكانی، علّی و غیره ندارد. البته در مورد اغلب شطح‌ها (یا شَطَحات) می‌توان گفت كه گویندهء‌ آن بالمآل یكی از دو سو را بر دیگری رجحان می‌نهد یا به عبارت دیگر،‌ تفكّر یا باور یا به هر حال موضع و دیدگاه او با یكی از دو سو یا دو مفهومِ تشكیل دهندهء شطحیّه سازگارتر است. گو این‌كه همین امر را در خصوص آن حالت فروماندگی و بلاتكلیفی شاعر در قبال دو وضعیت متضاد نیز می‌توان با هر توجیهی صادق دانست، اگرچه او معمولاً قضیّه را به گونه‌ای مطرح می‌كند، یا جلوه می‌دهد كه عجالتاً میان آن دو طرف قضیه سرگشته و كاملاً بلاتكلیف است و راه بیرون شدی از مخمصه سراغ ندارد و گریزی نمی‌بیند از این كه در این میانه بسوزد و بسازد. كوتاه سخن این‌كه تعدادی از ابیاتی كه به عنوان شاهد حالت یاد شده به دست خواهیم داد، می‌تواند مصداقی از شطح یا پارادوكس عارفانه نیز باشد،‌ اگرچه مقصود ما بیشتر همان مفهوم عامِ دو شقّ مخالف و متضاد و سرگشتگی و درماندگی شاعر میان این دو است و اگر هم در این ابیاتْ مصادیقی از شطح عرفانی باشد، امری طبیعی است زیرا شطح به عنوان مفهومی بنیادین در نگرش عرفانی و موجود در سرشت عرفان، خواه در سروده‌های عارفانی چون عطّار و مولانا و خواه در سخنان شاعران متأثر از تصوّف و عرفان همچون سعدی (و حافظ) بسیار است.
اكنون به نمونه‌هایی كه از غزلیات سعدی برگرفته‌ام و لحن و بیان مؤثّر هر كدام بنگریم1 ضمناً گمان نمی‌كنم فروماندگی شاعر میان دو امر، دو راه و دو عاطفهء متضاد یا ناسازگار، نیازی به توضیح داشته باشد.
بیایمت كه ببینم، كدام زَهره و یارا؟
 روم ‌كه ‌بی‌تو ‌نشینم، كدام ‌صبر‌و جلادت؟

(غزل 33)

تونه‌ مرد‌ عشق‌ بودی‌، خود از این‌ حساب سعدی
 كه نه قوّت گریز است و نه طاقت گزندت

(غزل 34)
غیرتم هست و اقتدارم نیست
 كه بپوشم ز چشم اغیارت

(غزل 36)
نه منظوری كه با او می‌توان گفت
 نه خصمی كز كمندش می‌توان رَست

نه آزاد از سرش برمی‌توان خاست
 نه با او می‌توان آسوده بنشست

(غزل 42)
گر صبر دل از تو هست و گر نیست
 هم صبر، كه چارهء دگر نیست

(غزل 116)
روز وصلم قرار دیدن نیست
 شب هجرانم آرمیدن نیست

(غزل 124)
من از دست تو در عالَم نهم روی
 ولیكن چون تو در عالَم نباشد

(غزل 203)
(اگرچه در این بیت، رجحان محبوب بر همهء‌ عالمیان هست، لیكن به لحاظ حالت بن‌بست ناگشودنی ذكر شد).
بوالعجب ‌واقعه‌ای باشد و مشكل دردی
 كه‌ نه‌ پوشیده‌ توان ‌داشت، ‌نه‌ گفتن یارند
(غزل 229)
درد من بر من از طبیب من است
 از كه جویم دوا و درمانش؟

(غزل 331)
گفتم:از ورطهء‌ عشقت‌ به‌ صبوری‌ به ‌درآیم
 باز‌می‌بینم ‌و دریا نه پدید است كرانش

(غزل 332)
نه دستِ با تو درآویختن، نه پای گریز
 نه احتمال فراق و نه اختیار وصول

(غزل 350)
مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
 نه پای رفتن از این ناحیت، نه جای مُقام

(غزل 362)
سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالَم
 دگر ره پای می‌بندد وفای عهد اصحابم

(غزل 364)
پای می‌پیچم و چون پایْ دلم می‌پیچد
 بار می‌بندم و از بار، فروبسته‌ترم

(غزل 383)
نه بخت و دولت آنم كه با تو بنشینم
 نه صبر و طاقت آنم كه از تو در گذرم

(غزل 385)
نه روی رفتنم از خاك آستانهء دوست
 نه احتمال نشستن، نه پای رفتارم

(غزل 387)
نه دسترسی به یار دارم
 نه طاقت انتظار دارم

(غزل 390)
نه‌ فراغت‌ نشستن، نه ‌شكیب رخت بستن
 نه مقام ایستادن، نه گریزگاه دارم

(غزل 391)
نه قوّتی كه توانم كناره جُستن از او
 نه‌قدرتی‌كه‌ به شوخی‌اش در كنار كشم

نه دست صبر كه در آستین عقل بَرم
 نه پای عقل كه در دامن قرار كشم

(غزل 404)
آن‌عجب‌نیست‌كه‌سرگشته‌بود‌طالب‌دوست
 عجب‌این‌است‌كه‌من واصل و سرگردانم

(غزل 413)
(كه از مصادیق شطح نیز هست).
واین طُرفه كه ره نمی‌برم به پیشت
 وز پیش تو ره به در نمی‌دانم

(غزل 415)
سخن‌ها دارم از دست تو در دل
 ولیكن در حضورت بی‌زبانم

(غزل 419)
ما با توایم و با تو نه‌ایم، اینْت بلعجب
 در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

(غزل 437)
(كه این نیز شطح می‌تواند بود).
نه ره گریز دارم، نه طریق آشنایی
 چه غم اوفتاده‌ای را كه تواند احتیالی؟

(غزل 593)
نه گزیر است مرا با تو، نه امكان گریز
 چاره‌ صبراست كه ‌هم ‌دردی ‌و هم‌ درمانی

(غزل 614)
دل دردمند سعدی زمحبّت تو خون شد
 نه ‌به ‌وصل‌ می‌رسانی، ‌نه ‌به‌قتل‌می‌رهانی

(غزل 617)
از نظرت‌ كجا رود؟ ور برود، تو همرهی
 رفت و رها نمی‌كنی، آمد و ره نمی‌دهی

(غزل 634)
منشأ این حالات و عواطف متضاد را می‌توان سرشت تراژیك عشق و بن‌بست‌ها، وسواس‌ها، امیدها و نومیدی‌ها یا ناسازگاری‌های میان لذت‌ها و رنج‌های آن و به طور كلّی تمامی احوال دو سویه و دو قطبی آن دانست.
از لحاظ رابطهء میان طرفین عشق، پیداست در مواردی فراوان تقابل و تضاد میان علایق عاشق و ارادهء معشوقی كه معمولاً به آسانی تن به خواست عاشق نمی‌دهد یا آن‌كه می‌خواهد وی را به انواع شداید و عقوبت‌ها یا در عقبات دشوار عشق بیازماید، موجب پیدایی این گونه ناسازواری‌ها می‌شود. هم‌چنین در عشق عرفانی، هم‌چنان كه می‌دانیم، نوعی جدایی همیشگی و دوری جاودانه وجود دارد كه آن را «بینونت» (همان جدایی و جداگونگی) می‌خوانند و اساساً هیچ گاه از میان برنمی‌خیزد، زیرا هیچ گونه سنخیّت و قرابتی میان انسان خاكی و برخاسته از جهان تیرگی‌های مادّی با معشوق افلاكی كه آمیزه‌ای از لطافت و معنای مطلق است، وجود ندارد و هیچ‌گاه این به آن یا آن به این، بدل نمی‌شود تا مفارقت رفع شود و بدین اعتبار به قول رُوَیم «اندوه ما ابدی است».
بنابراین، عشق، خواه انسانی و خواه عرفانی، همواره مجمع و مجموعه‌ای از ناسازواری‌ها و تضادها و تباین‌ها و لاجرم تمامی احوال و كیفیات و علایق دو سویه و تضادهای بسیار و اغلب حل ناشدنی است، مثلاً میان ارادهء معشوق و تمایل عاشق، میان لطف و قهر، روشنی و تیرگی، توان و ناتوانی، خوف و رجا، معنی و مادّه و...
در هر حال این نگارنده در باب این مقال پیش‌تر اشاراتی در سعدی در غزل (زیر عنوان «میان چاه كنعان و سریر مصر») داشته است، لیكن در سخن حاضر آن را بیشتر كاویده و شواهدی بسیار بیشتر نیز به دست داده است.
در این‌جا مایل است تأكید كند كه این‌گونه ابیات در غزل شیخ اجل، گذشته از بسامد نسبتاً بالایی كه دارد، از ژرفایی خاص و بیان و لحنی بی‌اندازه لطیف و دل‌انگیز برخوردار است، چنان‌كه در غزل دیگران نه یك چنین بسامد یا كمّیّتی مشهود است و نه كیفیتی بدین والایی و لطافت و دلپذیری. این تنها گوشه‌ای بسیار كوچك و نموداری اندك است از هنر شگرف و بی‌مانند این سخنور شگفت‌انگیز.

.........................
پی‌نوشت:
1. شمارهء هر غزل بر مبنای طبع روانشاد محمدعلی فروغی، خواه بخش غزل‌ها مورخ 1318 و خواه كلیّاتی كه بعدها فراهم آمد، ارایه گردیده است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 25 آذر 1389
ایلیا جلیلوند
شنبه 18 شهریور 1396 05:01 ب.ظ
Great blog here! Also your website loads up very fast! What host are you using?

Can I get your affiliate link to your host?
I wish my web site loaded up as quickly as yours lol
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر